گفتم: شمع .گفت: گل .گفتم : گل .گفت: پروانه . گفتم : شمع و گل و پروانه. گفت: فرزانه ای است نامش معلم.

اینک دو واژه ی دُرسا دارم که مفهوم روشن اما پیچیده ای دارد ،فرزانه و معلم. فروزندگی ، فرّ و شکوه ، فراست و فروتنی و ده ها صفت دیگر را می توان در آینه ی اولین واژه دید و شور و عشق ، اشتیاق، دانش و بینش را در واژه ی دوم.

به راستی آن گاه که این اوصاف در هم آمیزد و در شخصیتی به نام معلم تجلی کند ، چگونه می توان عظمت والای او را در قالب حروف و کلمات و تعابیر به تصویر کشید، جز آنکه با سر افرازی سخن ان بزرگ را وا گوییم که : معلمی شغل انبیاء است.

اگر شمع می سوزد و می افروزد و نور افشانی و در این میان پاره های وجود خویش را ایثار می کند، معلم نیز می سوزد ، سوز هدایتگری و می افروزد ، فروزش عشق و می افشاند پرتوهای علم و دانش خویش را . او نیز پاره های وجود خود یعنی عمر و جوتنی و استعداد و روح و روانش را عاشقانه عطا می کند تا بیاموزد سخن عشق را که "خوش تر از آن نیست" اگر گل  ، عطر افشانی می کند و این گونه از طول عمر خویش می کاهد و عرض آن را می افزاید ، معلم نیز عطر می افشاند ، عطر خیر و محبت و دانش و برای آموزش ، از جان گرانمایه ی خویش هرینه می کند . اگر پروانه گرد شمع می چرخد و می گردد و عاشقانه پر می سوزاند معلم نیز برای حقیقتی چون دانش و بینش و برای تعلیم و تربیت ، پروانه وار گرد شاگرد هستی می چرخد و سوخته بال ، راه و رسم دانستن و سوختن و وصال را می آموزاند.

پس قصه ی شمع و گل و پروانه یک تعبیر کهنه و قدیمی نیست، بلکه هر روز تجدید می شود و تا هر زمان که معلم و پیشه ی شریف تعلیم و تربیت است ، این قصه تکرار می شود و البته تحسین و تمجید.